يك داستان ماليخوليايي: smsبازي در نيمهشب
_ بيداري جيگر؟
_ نه!
_ پس اگه بيدار نيستي اين كيه كه داره جواب منو ميده؟
_ راست ميگيا... واي! ميگم يه وقت داداشم نباشه؟
_ نميدونم؛ شايد. ولي مگه نگفتي داداشت با دوستاش رفته شمال؟
_ آره... پس حتماً بابامه... واي! بفهمه دوست پسر دارم دهنمو سرويس ميكنه.
_ خره! بابات كه پارسال رفت زير تريلي.
_ آره، راست ميگي. پس صد در صد مامانمه.
_ اون كه بلد نيست با گوشي تو كار كنه.
_ پس يعني گوشيم دست كيه مسعود؟ دارم از دلشوره ميميرم. قلبم داره از جا كنده ميشه.
_ واي نه! نگران نباش. گوشيت پيش منه. تو رستوران كه رفتي دستاتو بشوري از كيفت برداشتم.
_ مسعود خيلي بيشعوري. اين چه كاري بود كردي؟ داشتم از ترس ميمردم.
_ ببخشيد. غلط كردم.
_ همينه ديگه. هر كاري دلت ميخواد ميكني، آخرش ميگي ببخشيد.
_ نه!
_ پس اگه بيدار نيستي اين كيه كه داره جواب منو ميده؟
_ راست ميگيا... واي! ميگم يه وقت داداشم نباشه؟
_ نميدونم؛ شايد. ولي مگه نگفتي داداشت با دوستاش رفته شمال؟
_ آره... پس حتماً بابامه... واي! بفهمه دوست پسر دارم دهنمو سرويس ميكنه.
_ خره! بابات كه پارسال رفت زير تريلي.
_ آره، راست ميگي. پس صد در صد مامانمه.
_ اون كه بلد نيست با گوشي تو كار كنه.
_ پس يعني گوشيم دست كيه مسعود؟ دارم از دلشوره ميميرم. قلبم داره از جا كنده ميشه.
_ واي نه! نگران نباش. گوشيت پيش منه. تو رستوران كه رفتي دستاتو بشوري از كيفت برداشتم.
_ مسعود خيلي بيشعوري. اين چه كاري بود كردي؟ داشتم از ترس ميمردم.
_ ببخشيد. غلط كردم.
_ همينه ديگه. هر كاري دلت ميخواد ميكني، آخرش ميگي ببخشيد.